این نوشته از وبلاگ شراگیم: چند روز پیش یکی از بستگانمان از پیش مادرم به تهران آمد تا چند ماهی بماند... مادرم طبق معمول هرچه از دستش بر می آمد را خرید و بار آن بنده ی خدا کرد تا برای ما بیاورد...و البته گوشی موبایل قدیمی خودش را هم ضمیمه سوغاتی های رنگ وارنگش کرد...یک گوشی موتورولای قدیمی و دوست داشتنی با بوی آدامس و عطر و سیگارش...یک گوشی موتورولای قدیمی با بوی کودکی های گمشده ام...بوی پارک لاله و بوی غار غار کلاغ و بوی سرد پاییز و بوی چکمه های بلند و بوی اسمارتیز و بوی الاکلنگ و سرسره و بوی دلواپسی و بوی تمام چیزهایی که در لابه لای دفترچه ناتمام کودکی هایم گم شدند و بوی تمام چیزهایی که دیگر حتی به یادشان هم نمی آورم...
خودش هم نمی داند که چقدر دوستش دارم... !