July 09, 2005

سکوت 2

شبا این موقع میرفتم روی بچه ها رو میکشیدم. آلوشا همیشه پتوش رو کنار میزنه، ناشا همیشه سرشو میذاره این ور و پاشو میذاره رو بالش. همیشه این موقع که میشد روی اینو میکشیدم و اونو بغل میکردم و درست سرجاش میخوابوندم...
تخت آلوشا خالیه، اما سر جای ناشا، سندی عروسکش خوابیده. چند شب پیش بهم میگفت: «مامان، سندی بوی! میده، دیگه نخوابه تو تختم...» بهش گفتم باشه. اما بعدش هردومون یادمون رفت از تخت برش داریم. سندی رو از تخت بلند میکنم، دستش رو نزدیک دماغم میگیرم. ناشا راست میگه. عروسک پنبه ای انگار دیگه بوی خوبی نمیده...

بچه ها اگه خونه بودن، این وقت شب خواب بودن. سکوت که همون سکوته، پس چرا خونه این قدر خالیه؟
بچه ها اگه خونه بودن.
اگه خونه بودن...

بچه ها خونه نیستن.

Posted by Nooshi at July 9, 2005 02:34 AM